سیب(حمید مصدق)
توبه من خنديدي ونمي دانستي
كه چرا باغچه ي كوچك ما سيب نداشت؟!!...
من به چه دلهره ازباغچه ي همسايه
سيب رادزديدم
باغبان ازپي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده ازدست توافتاد به خاك
و تو رفتي وهنوز
سالهاست كه درگوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
ومن انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا باغچه ي كوچك ما سيب نداشت؟!!...
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۵/۱۷ ساعت 11:20 توسط محسن
|