صبح دل انگیز
با بوی خوشِ نسترن و سنبل و سوسن
با پر زدنِ چند کبوتر سرِ هر بام
با دلخوشیِ زندگی و لذتِ بودن
یک صبحِ دل انگیزِ دگر آمده از راه
با تابشِ یک پرتوِ نور از افقِ پاک
با عطرِ گل و باغچه و نغمه ی بلبل
با بوی نمی گم شده در حافظه ی خاک
یک صبحِ دل انگیزِ دگر آمده از راه
با شادیِ یک مرد و زن و خنده ی کودک
با شیطنتِ بچه ای از نسلِ دبستان
با دفتر و با کیف و دوتا لقمه ی کوچک
یک صبحِ دل انگیزِ دگر آمده از راه
با رد شدن از پیچ و خمِ کوچه ی باریک
با گام نهادن به زوایای خیابان
ماشین و شلوغی و غمِ بوق و ترافیک
یک صبحِ دل انگیزِ دگر آمده از راه
با اخم و غم و خستگیِ مردمِ عابر
با لنگیِ یک پیرزنِ خُرد و خمیده
با طعنه ی راننده و با فحشِ مسافر
یک صبحِ دل انگیزِ دگر آمده از راه
با قصه ی هر روزم و با غصه ی هر بار
یک صبحِ دل انگیزِ دگر آمده و باز
تکرار وَ تکرار وَ تکرار وَ تکرار
یک صبحِ دل انگیزِ دگر آمده از راه
تا شهر سَری بر قدمِ غصه بساید
یک صبحِ دل انگیزِ دگر آمده اما
یک صبحِ دل انگیزِ دگر کاش نیاید
محسن رنجبر