خواب
چندتا گاوِ خسته و لاغر
چندتا خوشه ی بدونِ ثمر
اولِ صبح نقل می کردیم
خوابمان را برای یکدیگر
غصه هامان بدونِ هیچ خطا
راهِ این خانه را بلد بودند
شب به فردایمان امید نبود
خواب هامان همیشه بد بودند
عمری از ناله های تکراری
گوشهای من و تو کَر شده بود
غصه هامان تمام هم میشد
دلخوشیمان تمام تر! شده بود
شهرِ غمگین و خسته نفرین شد
ماهیانْ مردهْ روی شط بودند
بعدِ قحطی دوباره قحطی بود
کلّ تعبیرها غلط بودند
کودکِ قصه توی "چاه" افتاد
درش آوردی و "عزیز" نشد
اول قصه هیچ چیز نبود
آخر قصه هیچ چیز نشد!
محسن رنجبر
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۳/۳۱ ساعت 17:45 توسط محسن
|