عاشقت میشد

با دیدنت آیینه هر دم عاشقت میشد
این جامِ بی بهرام و بی جَم عاشقت میشد
 
در زیرِ باران راه می رفتی و با اندوه
یک آسمانْ بارانِ نم نم عاشقت میشد
 
این شهرِ بی هنجارِ ناهمگونِ بی قانون
در کوچه های نامنظم عاشقت میشد
 
با موی مشکی،چشمِ مشکی،چادرِ مشکی
یک شهر در ماهِ محرّم عاشقت میشد
 
"حوای" زیبای "بهشتِ" جاودان هر بار
این "آدمِ" اهلِ "جهنم" عاشقت میشد
.
وقتی صدای خنده ات در شهر می پیچید
غم عاشقت،غم عاشقت،غم عاشقت میشد
 
محسن رنجبر

شاه دارد به گریه می افتد

می روی ناگزیر و پشتِ سرت،راه دارد به گریه می افتد

می روی بعدِ رفتنت ای مَه،ماه دارد به گریه می افتد

دخترِ پیرمردِ درباری،ساده از کاخ می روی اما

پسرانِ وزیر غمگینند،شاه دارد به گریه می افتد

از کران تا کرانه می لرزد،دست و پای زمانه می لرزد

کوه دارد به گریه می افتد،کاه دارد به گریه می افتد

کوزه بر دوش می روی شاید،از لب چشمه آب برداری

ابر از حسِ گریه لبریز است،چاه دارد به گریه می افتد

کوچه ها بغض و خانه غم دارد،حال و روزِ زمانه غم دارد

تهِ این شعر شاعری غمگین،آه دارد به گریه می افتد

 

محسن رنجبر