93/09/25

عیب رندان مکن...

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست

همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها

مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل

تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس

پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

محسنا روز اجل گر به کف آری جامی

یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت

محسن رنجبر*

*در بسیاری از منابع این شعر به غلط به حافظ نسبت داده شده است!

نوشته شده توسط محسن در 21:32 |  لینک ثابت   • 

93/09/24

به چیزم زندگی هم...

همیشه غصه با قلبم قرین بود

وجودم سرد و بی روح و غمین بود

نباید ناله کرد از دست تقدیر

به چیزم زندگی هم این چنین بود!

نوشته شده توسط محسن در 18:7 |  لینک ثابت   • 

93/09/23

دیوار دور خانه ی ما...

دیوار دور خانه ی ما چینی است

دار و ندارم آنچه که می بینی است

من عاشق تویی شده بودم که

تنها کتاب منطقی ات دینی است...!

نوشته شده توسط محسن در 10:51 |  لینک ثابت   • 

93/09/15

مثل دیوانه زل زدم به خودم( مهدی موسوی)

مثل دیوانه زل زدم به خودم

گریه هایم شبیه لبخند است

چقدَر شب رسیده تا مغزم

چقدَر روزهای ما گند است!

من که مفتم! اگرچه ارزانتر!!

راستی قیمت شما چند است؟!

از تو در حال منفجر شدنم

در سرم بمب ساعتی دارم

شب که خوابم نمی برد تا صبح

صبح، سردرد لعنتی دارم

همه از پشت خنجرم زده اند

دوستانی خجالتی دارم!!

قصّه ی عشق من به آدم ها

قصّه ی موریانه و چوب است

زندگی می کنم به خاطر مرگ

دست هایم به هیچ، مصلوب است!

قهوه و اشک... قهوه و سیگار...

راستی حال مادرت خوب است؟!

اوّل قصّه ات یکی بودم

بعد، آنکه نبود خواهم شد

گریه کردی و گریه خواهم کرد

دیر بودی و زود خواهم شد

مثل سیگار اوّلت هستم

تا ته ِ قصّه دود خواهم شد

مادرم روبروی تلویزیون

پدرم شاهنامه می خواند

چه کسی گریه می کند تا صبح؟!

چه کسی در اتاق می ماند؟!

هیچ کس ظاهرا ً نمی فهمد!

هیچ کس واقعا ً نمی داند!!

دیدن ِ فیلم روی تخت کسی

خواب بر روی صندلی و کتاب

انتظار ِ مجوّز ِ یک شعر

دادن ِ گوسفند با قصّاب!!

-«آخر داستان چه خواهد شد؟!»

خفه شو عشق من! بگیر و بخواب!!

مثل یک گرگ ِ زخم خورده شده

ردّ پای به جا گذاشته ات

کرم افتاده است و خشک شده

مغز من با درخت کاشته ات!

از سرم دست برنمی دارند

خاطرات ِ خوش ِ نداشته ات

سهم من چیست غیر گریه و شعر

بین «یک روز خوب» و «بالأخره»!

تا خود ِ صبح، خواب و بیداری

زل زدن توی چشم یک حشره

مشت هایم به بالش ِ بی پر!

گریه زیر پتوی یک نفره

با خودت حرف می زنی گاهی

مثل دیوانه ها بلند، بلند...

چونکه تنهاتر از خودت هستی

همه از چشم هات می ترسند

پس به کابوسشان ادامه نده

پس به این بغض ها بگیر و بخند

ساده بودیم و سخت بر ما رفت

خوب بودیم و زندگی بد شد

آنکه باید به دادمان برسد

آمد و از کنارمان رد شد!

هیچ کس واقعا ً نمی داند

آخر داستان چه خواهد شد!

صبح تا عصر کار و کار و کار

لذت درد در فراموشی

به کسی که نبوده زنگ زدن

گریه ات با صدای خاموشی

غصّه ی آخرین خداحافظ

حسرت ِ اوّلین هماغوشی

از هرآنچه که هست بیزاری

از هرآنچه که نیست دلگیری

از زبان و زمان گریخته ای

مثل دیوانه های زنجیری

همه ی دلخوشیت یک چیز است:

اینکه پایان قصّه می میری... 

 

مهدی موسوی

نوشته شده توسط محسن در 23:22 |  لینک ثابت   • 

93/09/13

مرگ من لحظه ی تولد بود...( مهدی موسوی)

سرم از روزهای بد پُر شد

مثل یک کیسه ی زباله شدم

جشن بی مزه ی تولد بود

خبر آمد که چند ساله شدم

بعد شب شد، به خانه مان رفتیم

لخت، زیر ِ پتو مچاله شدم

دلم آهنگ بندری می خواست

بوق ماشین و جیغ ترمز بود

صفحه ی شایعات را خواندم

سهم من چند تا تجاوز بود!!

همه ی شهر پرفسور بودند

متفکّرترینشان بز بود!

خام بودیم و پخته می باید!

رَب شناسان شهر، رُب بودند!!

«شاید» و «باید» و «ولی» و «اگر»

«همچنین» و «چرا» و «خب» بودند

خواستم تا که رکعتی از عشق...

همه ی دوستان جُنُب بودند!!

شهر با دستمال خونینش

پاک می کرد ردّ پایم را

«فعل ِ» شب بود و «قید» تنهایی

می شمردند «صیغه» هایم را

گریه می کردم از تو زیر پتو

نکند سوسک ها صدایم را...

داشت می مردم از تو و رفقا

موسم گل به بوستان بودند!!

ما که مُردیم گرچه این مَردُم

جزئی از سخت پوستان بودند!

هرچه می خواستند، می کردند!

دشمنانی که دوستان بودند

شعر من بوی گند می گیرد

گه رسیده به آن سر ِ سرشان

می نوشتند وصف ما را از

دفتر خاطرات مادرشان!

ما که مُردیم گرچه آنها هم

می رسد روزهای آخرشان

بغلم کن پتوی غمگینم!

بعد صد سال و قرن! تنهایی

بغلم کن که آتشم بزنی

توی این خانه ی مقوّایی

بغلم کن که شاد و غمگینم

مثل گریه پس از خودارضایی

شاعرت فرق داشت با دنیا

عاشق ِ آنچه که نمی شد بود

وسط جشن، گریه می کردم

گرچه لبخند زورکی مُد بود

فوت کردم به کیک بی شمعم

مرگ من لحظه ی تولد بود...

 

مهدی موسوی

نوشته شده توسط محسن در 17:2 |  لینک ثابت   • 

93/07/07

ما آمدیم دنیا...

یک کوه غصه بر دوش، یک شهر غصه در صف
دنیا شروع شد با، یک گریه ی مزخرف
با دردهای"مجهول"با بغض های بی"حد"              
ما آمدیم دنیا، دنیا به ما نیامد...!
 کردیم استخاره، کردند استجابت
کردند روز و شب ظلم، کردیم استقامت!
کردیم زندگی با، قلبی که پانسیون شد
کردند زندگی....نه، خیلی بکن بکن شد!                                       
بایست سیل شادی، از آسمان ببارد
آخر به وسعت دشت، این مرد غصه دارد   
شاید فرار از خود، شاید فرار از درد
یک عمر مرد، آرام، خوابید و زندگی/کرد...
محسن رنجبر
نوشته شده توسط محسن در 18:37 |  لینک ثابت   • 

93/07/04

گور بابایت...

ای زندگی دنیای غربت بود دنیایت

شبهای نکبت بارِماتم بود شبهایت

عمری چه می کردم،چه می کردی،چه می کردند؟

قطعا برایم حل نخواهد شد معمایت

دیروزِ من جز نکبت و اندوه چیزی نیست

چیز قشنگی هم نخواهد داشت فردایت

یک عمر زهری چون هلاهل شیر مادر بود

فریادهای چندش آور نیز لالا یت

فحشی است توی سینه ام باید بگویم فاش

ای زندگی چوبِ دو سر تا ته همانجایت

نامرد،بابای مرا عمری درآوردی

نامردِ بابا در بیاور گور بابایت

از روز اول واضح و خوشرنگ پیدا بود

پایین حکم غصه ی این مرد امضایت...

محسن رنجبر

نوشته شده توسط محسن در 12:6 |  لینک ثابت   • 

93/07/01

غربت لعنتی گم شده ای...( مهدی موسوی)

غربت لعنتی گم شده ای
در میان ترانه ها بودم
مثل یک فحش بی پدر مادر
وسط عاشقانه ها بودم
در زبان بدون معنایت
خاستگاه نشانه ها بودم
حس یک ناتوانی جنسی
داخل جنده خانه ها بودم     
 
پشت پاییز ها کلاغی بود
تا که مشکی کند بهارم را..
همه شهر قرص و دکتر بود
تا بگیرد کسی فشارم را......   
 
توی ذهنت حساب می کردی
-جبر- هایی که انتخابت بود
فلسفه در سرت قدم می زد
بحث برداشت حجابت بود!!
عشق یک کوچه پشت -آزادی-
درد،میدان انقلابت بود
زیر بالش،کتاب مارکس و هگل
دختری توی رخت خوابت بود  
 
 هرکجای جهان لعنتی ات
برسر –هیچ- گفتگویی بود
سگ ولگرد از خودش پاشد
استخوانی میان جویی بود
توی هر کوچه ای که می رفتم
عشق در حال بازجویی بود
زندگی یک شماره ی ناقص          
روی دیوار دستشویی بود...
مهدی موسوی
نوشته شده توسط محسن در 11:58 |  لینک ثابت   • 

93/06/15

جمله های کوتاه

همه فکر می کردند پیرمرد

زیاد عمر کرده بود

شناسنامه اش را که باز کردند

در صفحه ی اول متولد شد

سه صفحه بعد مرد...

 

به جز من

بقیه ی مردم جهان یک جوری اند!

 

جسدم را بسوزانید

تا زمین

از گرسنگی بمیرد...

 

روی زمین باید

خودت باشی و خودم

بقیه ی مردم جهان اضافی اند...

محسن رنجبر

نوشته شده توسط محسن در 0:23 |  لینک ثابت   • 

93/03/21

مردود زندگی(محسن رنجبر)

سیلی همه عمر از فلک می خوردیم

از گردش روزگار چک می خوردیم

نفرین به شما که بی جنایت یک عمر

هر روز ز دستتان کتک می خوردیم...

نوشته شده توسط محسن در 23:1 |  لینک ثابت   • 

93/03/12

چه فرقی می کند...(فاضل نظری)

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند
زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در 16:44 |  لینک ثابت   • 

93/02/05

جمله های کوتاه(محسن رنجبر)

ای کاش به جای اینکه مرگ درد داشته باشد،درد مرگ داشت...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در 20:55 |  لینک ثابت   • 

93/02/05

حقیقت تلخ

به اطرافم نگاه می کنم،حقیقت های زندگیم را می بینم وجود دارند ولی دوستشان ندارم.



ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در 18:8 |  لینک ثابت   • 

91/01/08

پریشان نامه(شهریار)

مست آمدم ای پیـــر که مستـــانه بمیــرم
مستـــانه در این گـــوشـــه ی میـــخانه بمیـرم

ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در 18:2 |  لینک ثابت   • 

90/11/25

سفر آينه(قيصر امين پور)

این منم در آینه یا تویی برابرم؟

ای ضمیر مشترک ، ای خود فراترم!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در 23:4 |  لینک ثابت   • 

90/11/25

سايه ي سنگ بر آيينه...(قيصر امين پور)

سایه سنگ بر آيینه خورشید چرا؟
خودمانیم، بگو این همه تردید چرا؟


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در 22:55 |  لینک ثابت   • 

90/11/25

اول آبي بود اين دل(قيصر امين پور)

اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد
آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در 22:52 |  لینک ثابت   • 

90/11/05

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت(حافظ)

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در 9:11 |  لینک ثابت   • 

90/08/24

مناظره ی شهریار و سایه

پس از مرگ نیما یوشیج،جناب هوشنگ ابتهاج متخلص به سایه خطاب به استاد شهریار شعری سروده اند به نام «شهریارا تو بمان» و استاد نیز در جواب ایشان شعر «بمانیم که چه» را سروده اند.برای خواندن این دو شعر بر روی ادامه مطلب کلیک فرمایید
ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در 18:30 |  لینک ثابت   • 

90/08/04

زخم خورديم(پوریا سوری)

زخم خورديم، شكستيم، زمين‌گير شديم
محو در پوچترين فلسفه «تقدير» شديم

ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در 19:44 |  لینک ثابت   • 

90/06/28

اندیشه ی سهراب(عماد بهاری)

از گلستانۀ اندیشۀ سهراب

مرا می شنوید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در 22:18 |  لینک ثابت   • 

90/06/19

جمله واره ها

در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم می کند

ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در 17:42 |  لینک ثابت   • 

90/06/19

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد(سید مرتضی موسوی اهری )

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،
ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در 17:36 |  لینک ثابت   • 

90/06/19

نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم(شهریار)

نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم

سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در 17:24 |  لینک ثابت   • 

90/06/13

خدایا با توام تا کی...؟(محسن رنجبر)

گرفتار غم و بازیچه ی دوران شدن تا کی

اسیر زخم ها و درد بی درمان شدن تا کی



ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در 16:53 |  لینک ثابت   • 

90/06/07

مهره ی اقبال(محسن رنجبر)

مهره ی اقبال من از کودکی بی رنگ بود

سینه ی مهر فلک عمری برایم تنگ بود


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در 22:46 |  لینک ثابت   • 

90/06/04

کفش هایم کو(سهراب سپهری)

كفش‌هايم كو،
چه كسي بود صدا زد: سهراب؟


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در 11:47 |  لینک ثابت   • 

90/06/04

درد واره ها(قیصر امین پور)

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم

ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در 11:40 |  لینک ثابت   • 

90/06/03

پشت این پنجره ها آبادی است(محسن رنجبر)

دیده را باز کنیم

پشت این پنجره ها آبادی است


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در 19:15 |  لینک ثابت   • 

90/05/31

الاغستان(محسن رنجبر)

روزگاری دو الاغی به الاغستان شهر

مشرق یونجه ستان،مغرب کاهستان شهر


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در 13:34 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر